
سخن عشق تو بی آن که برآيد به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانمگاه گويم که بنالم ز پريشانی حالمبازگويم که عيانست چه حاجت به بيانمهيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانمگر چنانست که روزی من مسکين گدا رابه درغير ببينی ز درخويش برانممن در انديشه آنم که روان بر تو فشانمنه در انديشه که خود را ز کمندت برهانمگر تو شيرين زمان...
ادامه مطلب