خرید بک لینک

سخن عشق تو بی آن که برآيد به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالم

بازگويم که عيانست چه حاجت به بيانم

هيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روزی من مسکين گدا را

به درغير ببينی ز درخويش برانم

من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شيرين زمانی نظری نيز به من کن

که به ديوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز اين چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از ديده چکانست به ياد لب لعلت

نگهي باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نيمه بريدم که نگه کردم وديدم

که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم

"سعدی"

برچسب: ديوانگی,فرهاد,زمانم, نویسنده: کاوه میرزاده تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 15:06

صفحه بندی