
سخن عشق تو بی آن که برآيد به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانمگاه گويم که بنالم ز پريشانی حالمبازگويم که عيانست چه حاجت به بيانمهيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانمگر چنانست که روزی من مسکين گدا رابه درغير ببينی ز درخويش برانممن در انديشه آنم که روان بر تو فشانمنه در انديشه که خود را ز کمندت برهانمگر تو شيرين زمان...
ادامه مطلب
به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانمخیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من محال است آنکه از رویت زمانی روی گردانم..... ...
ادامه مطلب