
سخن عشق تو بی آن که برآيد به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانمگاه گويم که بنالم ز پريشانی حالمبازگويم که عيانست چه حاجت به بيانمهيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به ديدار تو شغلست و فراغ از دو جهانمگر چنانست که روزی من مسکين گدا رابه درغير ببينی ز درخويش برانممن در انديشه آنم که روان بر تو فشانمنه در انديشه که خود را ز کمندت برهانمگر تو شيرين زمان...
ادامه مطلب
دوستی هایتان را به عشق نرسانید؛ به جایی که سلام دادنش سر حالتان بیاورد و قربان صدقه های بی منظورش خاص شود برایتان، به جایی که عقربه ها وقتی کنارش هستید برای گذشتن عجله داشته باشند و قهوه ها تلخ به نظرت نیایند... دوستی هایتان را به جایی که یک روز حرف نزدن با او خلقتان را تنگ میکند و احوال پرسی نکردنش حال خوبتان را بد میکند نرسانید... دوست که بمانید لااقل کنار خودتان داریدش؛ قدِ یک تبریک تولد، قدِ یک گپ و چایِ عصرانه، قدِ یک شب بخیر گفتن و عزیزم شنیدن از زبانش، قدِ نعمت بودنش... به عشق که برسانیدش؛ در حسرت دوباره شنیدنِ اسمتان از زبانش هم میمانید بقیه چیز ها که دیگر هیچ... ...
ادامه مطلب
آن عشق كه در پرده بماند به چه ارزد؟عشق است همين لذت اظهار و دگر هيچ" سارا جان خیلی دوستت دارم "...
ادامه مطلب
نام تو بر لبم افتاد عجب غوغا شدگونه ها ساحل و چشمان ترم دریا شدبه بغل آمده زانو و به نفرین غمتسر سودا زده برقبله ی زانو تا شدسینه ابری شد از آه گلوگیر فراقآتشی سرزد و هنگامه ی غم بر پا شدبه شماره نفس افتاد و به لرزیدن دستراز دلدادگیم بار دگر افشا شدراه پیمود خودش را به هوا خواهی توآنقدر رفت که در حادثه نا پیدا شدهم فلک آمده با دامنی از سنگ بلابر رُخ شیشه ی احساس تَرک پیدا شدتازه گشته ست مرا داغ تو و پیش نظرپرده ی رفتن تو بار دگر اجرا شدساده می آید و سخت است تب عشق دریغهمچو روزیست که یکباره شب یلدا شد...
ادامه مطلب
دلم را خوب می فهمد هر آن کس ماجرا داردمیان سینه اش هر کس که قلبی مبتلا داردپر از دلشوره ی عشقی که سیرابم نخواهد کرد به دریا می زند خود را دل من تا تو را دارد ...
ادامه مطلب